خرید بک لینک
گاهی دلم از غصه می گیرد
گاهی برایت اشک می ریزم
هرچند در مرداد روییدم
من شاعری از نسل پاییزم

دلتنگی از من ریشه می گیرد
ما هردو در یک خاک افتادیم
هرچند خاموشیم در بغضی
آماده ی شلیک فریادیم

درگوشه ای با غم سرم گرم است
بی تو هوای رشت بارانی ست
مردی درونم از تو می گوید
مردی که در این خانه زندانی ست

این روزها حال بعدی دارم
مانند یک کوهی که لرزیده
مانند مردی که زنش او را
درکافه با معشوقه اش دیده


این روزها بی تو فقط درد است
از حال من دایم خبر دارد
از چشمهای من نگیرایراد
ابری ست که بی وقفه می بارد

حالا من و یک پرسش مبهم
با عشق ممنوعه چه باید کرد
یاتوی آغوش تو می میرم
یا تا قیامت زنده ام با درد

برچسب: گاهی نمیشود که نمیشود,گاهی باید رفت,گاهی گمان نمیکنی و میشود,گاهی به آسمان نگاه کن,گاهی وقتا,گاهی باید نبخشید,گاهی باید,گاهی گمان نمیکنی,گاهی باید سکوت کرد, نویسنده: سپیده کوشکی تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 16:48

صفحه بندی