منم که تند و بی پروا برایت شعر می گویم
تو هم بر عکس من هستی شدیدا اهل پرهیزی
برایت شعر میسازم تمام خاطراتم را
تو خیلی ساده می گویی عجب شعر غم انگیزی
نگاهت آتشین باشد،دلت مانند یک برکه
گره در دست تو مانده که ذوقم را برانگیزی
بیا خوبی کن و یکبار،صرف از فعل رفتن کن
چه بگریزی زابیاتم که بر زخمم نمک ریزی
عجب چشمی تو داری که برایش شعر میسازم
تو هم در جام من هر دم غمی روی غمی ریزی...
برچسب: چشمانت راز آتش است,چشمانت را دوست دارم,چشمانت با من گفتند,چشمانت را زمین بگذار,چشمانت کارناوال آتش بازیست,چشمانت را ببند,چشمانت را باز کن,چشمانت را ببند ای شهید,چشمانت زیباست,چشمانت را,
نویسنده: سپیده کوشکی